تبليغاتX
دنیای کوچولو
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست اب شور دریا را با ابنبات کوچکش شیرین کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:45  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:42  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط دنیا | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودند،‌هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.


توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌پاره‌ای از روحشان را.



بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.


شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت:



من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.


جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.

تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.


با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب.



دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:10  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:27  توسط دنیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
غروب شد خورشید رفت
افتاب گردان به دنبال خورشید می گشت
ناگهان ستاره چشمکی زد
افتاب گردان سرش را پایین انداخت
گل ها هرگز خیانت نمی کنند

پیوندهای روزانه




آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ساده دل
قشنگ کوچکم
خط خطیهای دل من
من و حلقه رندان آنلاین
نوشته هاي خط خورىه
آب-آیینه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

جديدترين كدهای جاوا