![]() |
![]() |
|
| مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست اب شور دریا را با ابنبات کوچکش شیرین کند |
|
قلب من هرگز تو را محکوم ونقد نمی کنم.و نیز هرگز از انچه می گویی شرمنده نمی شوم.میدانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابشی شکو همند و عاشقانهاز تو حفاظت می کند
قلب من به تو ایمان دارم طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم هموا ره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی قلب من به تو ایمان دارم ایما ن دارم که تو عشقت را با هر ان کس که سزاور و شایسته باشد سهیم می شویکه راه من راه توست از تو می خواهم به من اعتماد کنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:42 توسط دنیا |
|
|
مرد پلیدی در استانه ی مرگ کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای بر می خورد
فرشته به او می گوید:فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشیو همان یاریت میکند.خوب فکر کن.مرد به یاد می اورد که یک بار هنگامی که در جنگلی راه می رفت عنکبوتی را سر راهش دید وراهش را کج کرد تا ان را له نکند فرشته لبخند می زندو تار عنکبوتی از اسمان فرود می ایدتا مرد بتواند از راه ان به بهشت صعود کند گروهی از محکومان دیگر نیز از تار استفاده می کنندو شروع میکنند به بالا رفتن از ان. اما مرد از ترس پاره شدن تاربه سوی ان ها بر میگردد و ان خا را هل می دهددر همین لحظه تار پاره میشود و مرد به دوزخ باز میگردد صدای فرشته را میشنود که افسوس خود خواهیت تنها کار نیکی دا که انجام داده بر باد داد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:9 توسط دنیا |
|
|
نمیدونم چی بنویسم فقط اینو میدونم که خیلی اعصابم بهم ریخته خیلی دلم گرفته
دوباره ضربه خوردم اونم از کی؟ از یکی که اصلا" فکرشو نمیکردم از یکی از دوستای صمیمیم واقعا" چرا این دنیا اینقدر کوچیکه؟چرا ادما اینقدر زود همه چیزو فراموش میکنن؟چرا اینقدر ارزون میفروشنت؟واقعا"چرا؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:47 توسط دنیا |
|
|
نمیدونم چی بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:39 توسط دنیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:16 توسط دنیا |
|
|
سلام
بعد از مدتها که من این وبلاگو ساختم بالاخره تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم پس بهتر اول خودمو معرفی کنم اسم من دنیا است ۲۱ سالم دانشجوی سال سوم ریاضی دانشگاه تهرانم راستی میخواستم دلیل اسم وبلاگمو هم بگم ۱:این که اسمم دنیاست و یه خرده هم کوچولوام ۲:یکی دیگه هم این که واقعا" به نظرم این دنیا کوچیک اینم برای شروع |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:35 توسط دنیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غروب شد خورشید رفت
افتاب گردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره چشمکی زد افتاب گردان سرش را پایین انداخت گل ها هرگز خیانت نمی کنند |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
ساده دل قشنگ کوچکم خط خطیهای دل من من و حلقه رندان آنلاین نوشته هاي خط خورىه آب-آیینه |
|
RSS
|