تبليغاتX
دنیای کوچولو
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست اب شور دریا را با ابنبات کوچکش شیرین کند
همه مردم برای بارش باران دعا كردن اما خبری نشد...!!
غافل از اینكه خدا توی فكره بچه ای بود كه كفشش سوراخ بود
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:27  توسط دنیا | 
خسته از این روز و شبای تکراری
خسته از این رابطه های آب دوغ خیاری
خسته از تمام اونایی که میانُ یه زخم به یادگار روی تنت می ذارنُ میرن
خسته از انتظار و انتظار و انتظار این که کسی پیدا بشه بفهمه تو رو...
دیگه می خوام تنها باشم
اینبار می خوام تنهاییُ دوره کنم
شاید که خودمُ گم کرده باشم
شایدم ایراد از منه...
نمی دونم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:59  توسط دنیا | 
  خسته ام از این تنهایی

           چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد                                                

                        از واژه دو وجهی تکرار خسته ام         

             من بی رمق ترین نفس این حوالیم                                 

                                 از بودن مکرر بر دار خسته ام     

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم                          

             از حمل این جنازه هشیار خسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:37  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:27  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:24  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:31  توسط دنیا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:20  توسط دنیا | 
دل من يه روز به دريا زد و رفت...

پشت پا به رسم دنيا زدو رفت...

پاشنه ی کفش فرار و ور کشيد

آستين همّت و بالا زدو رفت....

يه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شيشه فردا زد و رفت...

حيونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوّا زد و رفت...

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه ی فرداهارو تا زد و رفت...

دل من يه روز به دريا زد و رفت...

پشت پا به رسم دنيا زدو رفت...

زنده ها خيلی براش کهنه بودن

خودش و تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت...

دنبال کليد خوش بختی ميگشت

خودش هم قفلی رو قفل ها زد و رفت...

يه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شيشه فردا زد و رفت...

حيونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوّا زد و رفت...

به سرش هوای حوّا زد و رفت...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:1  توسط دنیا | 
دوست دارم از اینجا برم و تنها باشم تنهای تنها
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:52  توسط دنیا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط دنیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
غروب شد خورشید رفت
افتاب گردان به دنبال خورشید می گشت
ناگهان ستاره چشمکی زد
افتاب گردان سرش را پایین انداخت
گل ها هرگز خیانت نمی کنند

پیوندهای روزانه




آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ساده دل
قشنگ کوچکم
خط خطیهای دل من
من و حلقه رندان آنلاین
نوشته هاي خط خورىه
آب-آیینه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان